کاش برام اون مجسمه رو می خرید، می خواست بخره ، ولی یادش رفت. دلم می خواد سُر بخورم پشت رنگ نارنجی این اتاق، صدای گنجشکها رو از پشت سایه روشنهای نارنجیش بشنوم، بخزم زیر ملافه های خنک، کش بیام ، غلت بزنم... برم توی جعبه گوشواره هام، ذوب بشم توی شیشه های رنگیشون،  اتاق رو از توی حباب های رنگی تماشا کنم، باز بغلتم زیر ملافه ها، سردم بشه، خوابم ببره ، خواب ببینم تا هر وقت که بیاد ، بیاد و  لای همه ملافه ها ، شیشه های رنگی و سایه روشنهای اتاق پیدام کنه ، برام چای بریزه توی لیوانِ دسته دارِ ِ بزرگ ، از روزش برام حرف بزنه و هوای بودنش بشه مزه خوش ِ چای بعد از ظهرم . دلم می خواد یک روزی یادش بیوفته و اون مجسمه رو برام بخره...