معمولا آخر شب كه خسته اي و  گاها كلافه از وقوع جریاناتی كه باب میلت نبودن، مثل ِ پررنگ تر شدن ِ يك ماجراي ناخوشايند كه ماههاست پنیر پیتزاي زندگيت شده، هوس خیلی كارها به سرت میزنه...

از تختت مياي بیرون و یه سیگار روشن میكنی ، يه كم شير ، یه كم موزیك ، یه كم گند كاری توي اینترنت ، جواب دادن به اس ام اس های ۲روز پيش با ادبیاتی یه كم گیج ، یه كم كانال عوض كردن با استاپهای 20 ثانیه ای ، یه كم زیادی كش دادن شب، يه كم حس خلاء و يه كم اشتباه احمقانه بزرگ كه نتيجه ش ميشه مثل يه پرتقال تپل كه توي گلوت گير كرده و در نهایت یه جرقه كم جون عقل كه تورو به تختت بر می گردونه!

آره ديگه! وقتي كه شبت رو با همين " یك كم" ها خط خطی تر كردي اونوقت مي فهمي كه می تونستی از اولش بی حاشیه بخوابی.