حوصله م سر رفته ... چند ساعتی کتاب می خونم و کم کم دیوارها روی دلم سنگینی می کنن . به نظر تیره و خموده می رسن. بوی کافور و خاک بارون خورده گورستان ریه هامو پر می کنن . صدای نجوای مالی خولیایی ٍ مرده ها و موشهای بزرگ تو سرم تکرار می شن ...

سایه دنیای خاکستری رنگ مارکز روی شب کسالت بارم پهن شده و داره زنده به گورم می کنه...

لعنت !