يكي بود ... 
اومد كه بمونه، كه بشه عزيز دل، كه بشه سايه روشن روزهاي ابري و آفتابي، كه بشه خط ممتد يك راه دور و دراز... 
بايد سالهاي سال مي موند، لمس مي شد،  مي خنديد، گريه مي كرد، راه مي رفت كوچه ها رو، عشق مي ورزيد، رنگ مي پاشيد روي تمام خاكستريها، ولي رفت...بي خداحافظي.  
 دل گاه و بيگاه هواشو ميكنه، دست ميكشه به روي روزها بلكه يك جايي پيداش كنه اما هيچ جايي نيست كه نيست. جايي كه لمس كردني باشه، نيست. فقط يك حسه، يك زخم عميق ، يك فرياد خاموش ، يك حسرت ديرين، يك ياد شيرين...
يكي بود كه حالا نيست...