خسته...
خسته ام ...
از مردمان اين شهر...
از نقابهايي كه بر چهره دارند...
از دوست داشتنهاي لفظي...
از دروغهاي رنگارنگ...
از چشمهاي به ظاهر مهربان...
از زيركيهاي نهفته در پس ِ چهره هاي معصوم...
از بي افساري ِ كلامشان خسته ام...
از تو...
از توئی که براي جبران لحظه هاي خاموشت ،
براي پر كردن ستوني از جدول روزهاي كسالت بارَت،
براي شكستن مني كه صادقانه دوستت داشتم ،
افسار از زبان بي قيدت برداشتي ...
اراجيفت را به زيباترين شكل پيچيدي ...
و به نام من هديه كردي به آنكه مي خواستي.
و تو...
تویی که هرگز مرا نشناختی.
.
.
.....................................
پ.ن: مخاطباني خاص دارد
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 10:38 توسط سيلويا
|