یک صلح سفید

بعضی وقتها یه جا میشینی و میری به خلسه... بی دلیل شروع میكنی به مرور خاطرات .
انگار توی اتاق تاریك مشغول تماشای زنجیره وار اپیزودهای خاصی از زندگیت هستی. دیگه تو نیستی كه بر خاطراتت فرمانروایی میكنی... اونها هستن كه تو رو احاطه كردن و بهت احساس تزریق میكنن.
حالا كه به گذشته هات بر میگردی می بینی بعضی شادیهات بی ارزش بودن و بعضی غمها عبث!
اما همیشه مرور گذشته به همین پارادكسهای احساسی ختم نمیشه... گاهی پرونده بعضی جریانات برای تو هنوز مختومه نیست ... دلت میخواد یه پاك كن برداری همه چیزو پاك كنی یا یه قلم برداری واسه خط خطی كردن.
بهتره بی خیال پاك كن و قلم بشی كه جز مشق تشویش چیزی برات نداره! بهتره با خودت كنار بیای و با گذشته هات صلح كنی ...بهتره برای خاطرات سیاهت فقط یه پرچم سفید تكون بدی!
انگار توی اتاق تاریك مشغول تماشای زنجیره وار اپیزودهای خاصی از زندگیت هستی. دیگه تو نیستی كه بر خاطراتت فرمانروایی میكنی... اونها هستن كه تو رو احاطه كردن و بهت احساس تزریق میكنن.
حالا كه به گذشته هات بر میگردی می بینی بعضی شادیهات بی ارزش بودن و بعضی غمها عبث!
اما همیشه مرور گذشته به همین پارادكسهای احساسی ختم نمیشه... گاهی پرونده بعضی جریانات برای تو هنوز مختومه نیست ... دلت میخواد یه پاك كن برداری همه چیزو پاك كنی یا یه قلم برداری واسه خط خطی كردن.
بهتره بی خیال پاك كن و قلم بشی كه جز مشق تشویش چیزی برات نداره! بهتره با خودت كنار بیای و با گذشته هات صلح كنی ...بهتره برای خاطرات سیاهت فقط یه پرچم سفید تكون بدی!
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 19:1 توسط سيلويا
|