اين صبحهاي بعد ِ مهموني كه گوشيت به موقع و ِيك آپ آلارم نمي زنه و خودت يه دفعه اي از خواب مي پري، طوري از خونه مي زني بيرون كه تازه توي شركت يادت ميافته چه گندي زدي !

از تصوّر شلوغيه خونه ت  مثل مُنگُل ها به  يه نقطه خيره ميشي و در عين حال از شدت خواب آلودگي به نرميه پتو قهوه ايه فكر مي كني و اينكه كاش  الان خونه بودي و مي تونستي هي از زيرش سرك بكشي بيرون و دوباره با ذوق خودتو توش گم كني و توي خلسهء  مُنگُل وارت افسوس مي خوري كه چرا از چيز كيك ديشب حتي يه پيس نيست كه با چائيت بخوري حالا كه يك مفلوکي و سر كار ...

اصولا "پ-هاش ِ" اون صبح ها كه آلارم گوشيت صداش در نمياد  هفته (۷)، و تو خيلي گيج ميزني ، اونقدر كه وسطهاي راه با خودت فكر مي كني چطوري از بلوار ملك آباد تا خيابون جهانباني رو رانندگي كردي و چيزي  از مسير و كلاج ترمز گرفتن ها يادت نمياد! ... بعدش يه ايميل مياد از منا كه توش عكس يه بنزه با اين ويژگي كه هيچ چي نداره جز  جوي استيك!  حالا بنزه به كنار، اصلن من از اسم جوي استيك خوشم مياد... يه جورايي قلقلكم ميشه و از اون اسمهايي هست كه به وجد مياره آدمو ...كه مثلا وقتي ميشنوي ش يه كوچولو پشتت راست ميشه! ... خلاصه كه كلا اين صبحها يه جوري ان و بعضي واژه ها اون جوري ان...   

  

..................................................................................................................

پ.ن: راجع به خارخاسك فقط يه داستان كوتاه شنيدم مبني بر اينكه در  يه ظهر سرد پاييزي توي فصل بهار كه آفتاب وسط آسمون بوده و از ابر هاي خاكستري برف مي باريده ، خارخاسكها در گوشه سمت راست حياطي پديدار شدن و يكي از راه رسيده.

پ.ن: به نظر من داستان خارخاسك ها در ژانر هپي اِندينگ ها قرار مي گيره و خب اين صبحهاي پ-هاش ۷ هم خيلي زياد مي تونن كه هپي تموم بشن.

پ.ن: داستان خارخاسكها اسكاي فايه يا به قولِ دوستان ... ت.ت !