بعدش...

آقاي آيفون صبح جلوي در پيله كرده بود كه نرم سر كار و اينقدر پول دوست نباشم و يه روز توي خونه استراحت كنم ... كه چي؟ كه خودش مجبور نشه براي تكميل نصبش عصر دوباره برگرده ، ولي من فقط سرم رو تكون مي دادم و سعي مي كردم گشاد كنم چشمهاي پف كرده م رو در حاليكه شديدا باهاش مخالفت مي كردم ... /محترم+ آنه/
بعدش توي راه طبق معمول ِ اين روز ها در گير ابرهايي كه روي كفشها مي بارن و عصر يخبندون و دندون ماموتها، شير گرم و ترك برداشتن از سرما بودم و هي با خودم فكر مي كردم چرا اون خنديده وقتي اين مرده! ... داستانش مفصله ، فقط يه آگايي رو سراغ دارم كه مي تونه به سه دقيقه تعريفش كنه. شايدم كمتر! ...
بعدش چراغ بنزين روشن شده بود و هيچ جاي پاركي نبود توي اون خيابون طويل... فلاشر زنان منتظر بودم كه آقاي افسر زد به شيشه و اشاره كرد كه فلنگ رو ببندم ، من هم بستم... بس كه من مخلص قانون! در نهايت "گناهي" رو پارك كردم توي ايستگاه اتوبوس و الان هم هيچ خبري ازش ندارم! كه آيا همونجاست يا با جرثقيل بردنش!!!
ديگه اتفاق خاصي نيافتاده امروز جز اينكه دلم از ظهر پيش ِ گين ِ ... كه مثلا چي مي شد من هم امروز تعطيل بودم و با هم صفا مي كرديم! حالا نه كه تقريبا هر روز نمي كنيم با هم ...صفا!!! (چشمك)
و بعدش هم هُپ فولي ميرم كه داشته باشم مردن از خوشي رو در ساعاتي نه چندان دور... بعله!
........................................................................................................
پ.ن: داستان عصر یخبندون، دندون ماموتها، شير داغ و كلّن همش ۳ دقيقه ست. سوالي بود دُنت هِزي تِيت تو اَسك!
اَند دُنت هزيتيت توو ليسِن... تراكِ ۷