سكوت مي كنم براي خودم
يه بغضي هست ... از اون بغضها كه نفس آدمو بند مياره. با خودم كلنجار ميرم كه بغضه نباره ... گلو درد ميشم.
باز هم دنيا روي ساعت موزه... تاريك ، آروم و عميق. من كه هيچ وقت شنا بلد نبودم ... يه كم دست و پا مي زنم توي طوفان فكرم و غرق مي شم. بي صدا، تنها و توي تاريكي مطلق... همه چيز محوه ، من محوم .... ص دا ه ااا .... تصو ي ر رو ز ه ااا ی س رررر م ه ا ي .... س َ ر ان گ ش ت ه ا م .... سر د ن .... س ر دددد ِ سرد!
.
.
ساعت موز و توت فرنگي دقيقه ست. خودمو پیدا می کنم در همون گوشه دنجي كه توش غرق شده بودم... سردمه و پاهامو توي بغل مي گيرم ، فشارشون ميدم، واسه چند ثانيه خودمو منقبض مي كنم... اما آروم نمي شم.
خيلي وقته كه آروم نمي شم ... آخه من عادت مي كنم به كم چيزهايي، اما عميق. سخت فراموش مي كنم ، چون مي دونم وقتي فراموش كنم، ديگه پلي پشت سرم نمي مونه. دير لبخندمو پاك مي كنم ، براي اينكه دلي نگيره ... آخه من احمقم يه وقتايي، شايدم خيلي وقتا كه چشمهامو مي بندم و مي گم مهم نيس، بي خيال!
ساعت موز ُ آناناسه و با خودم مي گم اين همه سيگار رو كي تموم كردم!!! آدما كاراي عجيب و احمقانه اي مي كنن وقتي حوصله صبرشون سر ميره... اينو هي به خودم مي گم كه يعني اشكالي نداره... ولي مي دونم كه دیگه توان غرق شدن ندارم...
نفس عميق مي كشم... سكوت مي كنم براي خودم كه از هياهو پر ام.
............................................................................................
پ.ن:
ساعت موز = دو نیمه شب بر اساس ساعت میوه ای ِ آشپزخانه