بد نیست آدم به آینده و آرزوهاش فکر کنه اما نه به بهای زندانی شدن در قفس آیده آلهای ذهن.
يه وقتايي از صداهاي توي سرت مي ترسي... ترس از اینکه نکنه به دنبال سراب آرزوها از مسیر زندگیت دور بشي و روزی که در نقطه آرمانی ذهنت ایستادي به عقب نگاه کني و اعتراف کني که بهترین روزهای عمرت همهء  روزهاي گذشته بودن! 

اصلا وسوسه صعود همینه. هر وقت توی زندگی به قله ای بلندتر می رسی چند صباحی غرق لذت فتح اون میشی و دیری نمی گذره که چشمت به قله بعدی می افته و تمام فکرت میشه نصب پرچم صعود بر بلندای اون قله دیگه و گاهی قله بعدی خیلی بلندتر از تمام قدمهاته...

کاش یه روزی... یه جایی ... برگردی و تمام مسیر طی شده ت رو نظاره کنی... کاش یادت بیافته که روزی اون پایین پایینها بودی و برای جایگاهی که در اون هستی به خودت یه آفرین جانانه بگی اما حیف که اغلب بر نمیگردی ... فقط بالا رو نگاه میکنی... از حجم راه جدیدی که باید طی کنی کلافه میشی و خودتو از لذت آسوده زیستن محروم میکنی. حیف!