حالا هی...
حالا هی بیا دور من حصار بکش و بگو خوش باش! من که توی حصار نمی تونم خوش باشم ... مگه خودت میتونی اصلن؟
حالا هی بیا بگو چرا بی معرفت شدی اینقدر و اصرار کن که مهربونیم ابر بشه , بره بالا , روی تو بباره! آخه پس چرا چترت رو باز کردی؟! این طوری زیر چتر که نمیشه فقط تماشا کنی .. اصلن مهربونی تماشایی نیست! لمس کردنیه , درگیر شدنیه , چه فایده وقتی ازش می ترسی!؟
حالا هی بومرنگ باش واسه من. هی مجبورم کن پرتابت کنم .. دورت کنم که باز برگردی! اصلن این چه بازیه چرتیه؟ هیچ هم مفهوم عمیقی نداره بومرنگ بودن .. اصلن از این واژه بازیها خوشم نمیاد.
حالا هی بگو دارم میرم برای همیشه.. ولی من که می دونم اینم یه داستانه مثل داستان غول توی کمد! ...همونی که نمیذاشت شبای بچگی از تخت بریم بیرون , سراغ کمد اسباب بازیها.
حالا دیگه من خیلی چیزا رو می دونم.. حالا دیگه می خوام لم بدم عقب.. دستهامو ببرم توی موهام .. چشمهامو ببندم.. تصویر یه روز خوب رو ببینم و به خیلی چیزا فکر نکنم.