تو ، توي كلمات من
... تو!
تو رو نمی شه خوند... نمی شه ورقت زد... نمی شه نوشتت... نمی شه خواستت... نمی شه بی خیالت شد...نمی شه فریادت كرد... نمی شه دوستت داشت... نمی شه ازت بیزار شد... نمی شه اون بو رو شنید و یاد تو نیافتاد... نمی شه فلان آرزو رو با تو رویا نکرد... نمی شه از هوای نَفَس ِ تو گذشت و مست نشد... نمی شه تو رو تبعید کرد به جایی خارج از ذهن...نمی شه زیر بارون ایستاد و خیلی منطقی پذیرفت که چتر آدم نباشی... نمي شه تخم مرغها رو شكست توي كره داغ و به ظرفي كه مي تونست براي تو روي ميز باشه نگاه نكرد... نمي شه با ديگري خنديد و توي دل ياد خاطره ها با تو نيافتاد... نمي شه شمع روشن كرد و عود و بعد هيچ سايه اي روي ديوار از هم آغوشي با تو متصور نشد... نمي شه رفت براي هميشه تا نباشي...نمی شه از تو خشمگین شد و همچنان خشمگین موند...نمی شه تو رو بعد از خطاهای بزرگت بی اختیار نبوسید و با تمام وجود نبخشید... نمي شه ديگري و ديگري ها رو در آغوش گرفت و دلتنگ تو نشد...نمي شه ياد تو رو حذف كرد از بوي شكلات و قهوه داغ... نمي شه با تو بود... نمي شه با تو نبود... شايد از نسل آدم نباشي... جونوري باشي عجیب... اونقدر عجيب كه حاصل از تو نوشتن ، كتابي از پارادكسها بشه... شایدم من یه دیوونه م که با تمام این حرفها هنوز می خوام بنويسمت!
..........................................................................................................................
پ.ن: دو ماجرا از دو غريبه يه حس هايي رو توي آدم زنده مي كنه كه يادت رفته بود يه جايي اون گوشه موشه ها هستن. اين ميشه كه مي نويسي اينا رو... هم براي خودت و هم براي اون دو غريبه كه شايد هيچ وقت اينو نخونن.