Deja vu
هوای بعضی روزای آخر سال همیشه بهونهء يه حس ُ حالهايي رو واسه آدم زنده مي كنه ... که زنگ بزنه و بگه تا نیم ساعت دیگه مياد دنبالت برين طرقبه و تو هم نيشت تا بناگوش باز بشه و نتوني صبر كني تا خودتو توي اون جاده زمستوني و خلوت ببيني ... كه كنده هاي نيم سوز رو با ولع بو بكشي... و صداي رود خونه رو وقتي از جلوي رستوران آبشار رد ميشي با چشماي بسته گوش كني و اون خوب بدونه با چه سرعتي بره تا تو چيزي رو ازدست ندي ...
دلت پَر مي كشه واسه صداي پرنده ها كه گاهي سكوت زمستوني مسير رو مي شكنن ... و دوست تر داري وقتي دست مهربونش رو مي ذاره روي پات كه یعنی مي دونم داري حال مي كني ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 11:18 توسط سيلويا