داره بارون مياد... فيس بوك همش اِرور ميده و نميشه بارون رو داد زد... كركرهء فرش فروشي ِ اون طرف خيابون پايينه و روش يه پارچه سياه با چند تا كاغذ سفيد زدن... آدما بي چتر دارن راه ميرن اما تند، ماشينا تندتر از آدما و بارون تندتر از همشون. من هم  دارم مي نويسم كه چقدر نبايد وقتي همه چيز خوبه آدم ضد حال بخوره از خودش، چون از اعماق ِ پايين ترين نقطهء انتهايي در بطن  ِ عمق ِ وجودش يه چيزي مي سوزه و اگه اون قسمت از وجود آدم بسوزه لب پايينيش تا چند روز آويزون ميشه و هي كه نمي خواد خودشو ببخشه و بفهمه جمله ء دنيا به آخر نرسيده واسه اين موقع ها نازل شده ، شايدم واصل يا ساطع ... نميدونم!   آدم بايد يه كم با خودش مهربون باشه و باور كنه كه ديگران هم باهاش مهربونن تا عين سايكو ها اول صبح آب گرت ُ فرت با سيگار نزنه ، ... تا فشارش يه دفه نيافته نمي دونم روي چند و نيم ساعت روي تخت از حال نره! آخه اين آدمه؟